از بخت و اقبال بلندم، کتاب در خانواده ام جایگاه با ارزشی داشته است، 2 ساله بودم که اولین کتاب را برایم خریدند و خواندند، 8 ساله که شدم از آرشیو کتاب هایم به یک مهدکودک 30 ، 40 جلد کتاب اهدا کردم و همین طور با فکرها و سرنوشت های گذشته بر مردمان مختلف به واسطه ی واژه های نقش بسته در این کتاب ها زندگی کرده ام.
بیست و یکی و دو ساله بودم، وقتی دلم می گرفت، پناهگاهم کتابخانه حسینیه ارشاد بود، گنبد فیروزه ایش آب روی آتش بود برای دلم که داشت آهسته آهسته عاشقی را تجربه می کرد، انگار جا پای شریعتی را می شد هنوز حس کرد.
یادم هست وقتی کتاب دائی جان ناپلئون را می خواندم، ظهر تابستان بود، همه در خانه خواب بودند و من از شدت خنده بالش در دهانم می فشردم.
یادم هست با کتاب قطور سال های ابری علی اشرف درویشیان زندگی کردم، گریستم و باورت نمی شود در صفحات آخرین فقط 4 ساعت در 24 ساعت نخواندم.
یادم هست بعد از تمام شدن شوهر آهو خانم، برای مردها شاخ و شونه می کشیدم.
یادم هست بعد از یک مرد اوریانا فالاچی با مردها میانه ام خوب شد و در موبایلم اسمش را پاناگولیس گذاشتم.
یادم هست که تا بوده و تا هست یار مهربانم همراهم هست.
به هوای اینکه نفسی تازه کنم و برای کودکان یکی از اقوام در شهرستان هدیه ای بگیرم، سری به شهر کتاب مرکزی در نزدیکی خانه مان زدم، چه جمعیتی، چه شلوغی، چه اشتیاقی، چه پویایی، خیلی خوشحال شدم، ذوق کردم، که مردم ما هنوز با همه مشکلات و گرانی ها با کتاب آشتی اند.
بماند که کمی حالم گرفته شد، با مادر اون بچه ی فامیل تماس گرفتم که بپرسم دختربچه 13 ساله اش بیشتر چه سبک کتابی دوست دارد؟ که مادرش گفت راستش اصلاً کتاب دوست نداره حالا که داری زحمت می کشی از این رژ لب باربی ها، بدلیجات از این چیزا براش بخر.
و صد حیف !!!!!
بیایید به کودکانمان یار مهربان هدیه دهیم. پدر، مادر ما متهمیم.
