تبليغاتX
زنی هنوز می نویسد

زنی هنوز می نویسد

زنان، توانمندسازی، تجربیات و تسهیلگری



نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:21 توسط k.M

از بخت و اقبال بلندم، کتاب در خانواده ام جایگاه با ارزشی داشته است، 2 ساله بودم که اولین کتاب را برایم خریدند و خواندند، 8 ساله که شدم از آرشیو کتاب هایم به یک مهدکودک 30 ، 40 جلد کتاب اهدا کردم و همین طور با فکرها و سرنوشت های گذشته بر مردمان  مختلف به واسطه ی واژه های نقش بسته در این کتاب ها زندگی کرده ام.

بیست و یکی و دو ساله بودم، وقتی دلم می گرفت، پناهگاهم کتابخانه حسینیه ارشاد بود،  گنبد فیروزه ایش آب روی آتش بود برای دلم که داشت آهسته آهسته عاشقی را تجربه می کرد، انگار جا پای شریعتی را می شد هنوز حس کرد.

یادم هست وقتی کتاب دائی جان ناپلئون را می خواندم، ظهر تابستان بود، همه در خانه خواب بودند و من از شدت خنده بالش در دهانم می فشردم.

یادم هست با کتاب قطور سال های ابری علی اشرف درویشیان زندگی کردم، گریستم و باورت نمی شود در صفحات آخرین فقط 4 ساعت در 24 ساعت نخواندم.

یادم هست بعد از تمام شدن شوهر آهو خانم، برای مردها شاخ و شونه می کشیدم.

یادم هست بعد از یک مرد اوریانا فالاچی با مردها میانه ام خوب شد و در موبایلم اسمش را پاناگولیس گذاشتم.

یادم هست که تا بوده و تا هست یار مهربانم همراهم هست.

به هوای اینکه نفسی تازه کنم و برای کودکان یکی از اقوام در شهرستان هدیه ای بگیرم، سری به شهر کتاب مرکزی در نزدیکی خانه مان زدم، چه جمعیتی، چه شلوغی، چه اشتیاقی، چه پویایی، خیلی خوشحال شدم، ذوق کردم، که مردم ما هنوز با همه مشکلات و گرانی ها با کتاب آشتی اند.

بماند که کمی حالم گرفته شد، با مادر اون بچه ی فامیل تماس گرفتم که بپرسم دختربچه 13 ساله اش بیشتر چه سبک کتابی دوست دارد؟ که مادرش گفت راستش اصلاً کتاب دوست نداره حالا که داری زحمت می کشی از این رژ لب باربی ها، بدلیجات از این چیزا براش بخر.

و صد حیف !!!!!

بیایید به کودکانمان یار مهربان هدیه دهیم. پدر، مادر ما متهمیم.



نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1:20 توسط k.M

راستش از دی تا آخر اسفند  یعنی 60 روز اصلاً حوصله نداشتم

الآن هم حوصله غر زدن ندارم

اصلاً نمی خوام به انتساب سعید مرتضوی به مدیر عاملی یک سازمان  که منابع مالی زیادی توی دست و بالشِ فکر کنم. حتی به شیشه نوشابه ای که بوی کهریزک می داد.

اصلاً دوستم  ندارم به جک هایی که در صحن علنی مجلس شنیدیم تلخ بخندیم.

همچین روحم بی کشش شده که حتی نمی تونم اخبار ببینبم  سوریه، بحرین، افغانستان و ...

یکی از دوستان قدیمی ام آرزو می کرد که کاش یک شغل شیک پیدا کنم و اینقدر توی این محلات فقیر، توی این شهر و اون شهر پرسه نزنم و در پایان هر سفر از این همه عدالت اجتماعی اشباع نشوم و سیر نگریم، یا معده درد نگیرم و بخودم نپیچم . از اون روز فکر می کنم کار شیک چه کاری می تونه باشه؟

با همه این ها که در رویارویی با معضلات این کلانشهر گاهی کم می آورم

رفتم کلی برای خودم و خونه گلدون خریدم، برای تک تکشون اسم گذاشتم زلف ها شون رو با آب تر می کنم که شاداب بشن

بعد نوبت صبحانه دادن به بچه ها است، وقتی هم خواب می مونم خودشون تق تق با نوک ها شون می زنن به پنجره.

به جای اینکه مثل همه خانم های شیک اطرافم که شاغل هم نیستند کارگر برای خانه تکانی بگیرم خودم آستین ها را بالا می زنم، راستی لذت تکاندن غبار خانه یادمان رفته است. هورا کلی بلوز نو پیدا کردم، تازه یه کوچولو هم وزن کم کردم بعضی لباس ها  که برام تنگ بود، اندازه شده، کلاً چاقی چون تفاوته تو جامعه ما تابو، زن چاق محکوم به تحمل شنیدن متلک های زشت و نگاه های کثیف تر از معمول است.

با همین کارهای کوچولو انگار تحمل این دنیا آسون تر می شه

امتحانش راحت تر از گشتن دنبال کار شیکه، باور کن

نوروزت پیروز



نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 17:50 توسط k.M

من سحر گل هستم

14 ساله

افغانی، ایرانی، آذری، هندی، جهان وطنم

چون یک زن هستم

با دردین بکارتم، جسمم زنانگی را تجربه کرد. اما روحم هنوز به هوای کودکی ها پرواز می کند، زیرزمین خانه پنجره ای برای پریدن ندارد، مرد دارد. درد دارد. وسایل شکنجه هست، عروسک هایم اما نه، موهایم را کشیده اند اما از دست نوازش مادر خبری نیست.

من سحرگل هستم

یک زن

درد مشترکم، مرا فریاد کن



نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 21:50 توسط k.M

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست ...که زرق و برقش شخصیتم باشد


من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو


میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی


قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند


دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم


دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی


دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی


و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی


تمام حرف هایت عوض میشود


دردم می آید نمی فهمی


تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است


حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر


حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است


من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم


دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری


و هر بار که آزادیم را محدود میکنی


میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است


نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود


میدانی ؟


دلم از مادر هایمان میگیرد

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده


خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند


نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت


جایش النگو داد ...


مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد


تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است


دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است


ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد
باز هم همین را میگویی


ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟


دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...


و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....


مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس



از سکس با پدر راضی بود ؟؟؟


بیچاره سرخ می شود .... و جوابش را ...


باور کن به خودش هم نمی دهد ...........


دردم می آید


از این همه بی کسی دردم می آید






به اشتراک گذاشتنش آزاد است اگر فکر میکنید تلنگری خواهد زد ...همین



نمی دانم این نوشته از چه کسی است،فقط دوستم برایم ایمیل کرد دم حق نویسنده گرم،حرف دل من هم هست و شاید حرف

دل تو !!!

 

 



نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 12:14 توسط k.M

با لب تاپی که شارژ آن رو به اتمام است و خدا خدا می کنم که که بی موقع تمام نشود در تاریکی پذیرایی نشسته ام و درد و دل یا شاید خل بازی هایم را می نویسم.

به سرم زد

که در آپارتمان با گل و گیاه آشتی کنم، خانه را با بامبوهای روبان زده به سبک بهاره رهنمای نازنین پر کرده ام.

به داد گل گندمی گرما زده ام رسیدم، گل فروش به اشتباه گفت بگذارش پشت پنجره نور مستقیم آفتاب بخورد اما انگار خورشید تنش را سوزاند آوردمش تو، گل های تازه اش را می بوسم، یعنی به سرم زده؟

شمعدانی معطرم هنگام آب دادن دچار خودکشی شد، 4 طبقه خودش را به پایین پرت کرد، ساقه های شکسته اش را قلمه زده ام. شکسته بندی هم یاد گرفتم.

به سرم زد

 آشپزی کنم؛ طعم های مادرانه خلق کنم، شله زرد، شیرینی گوش فیل، قلیه میگو، آی چه لذتی دارد خوردن طعم های مادرانه حتی اگر شفته باشد.

به سرم زد

آن لطافت زنانه را که می گویند یا ندارم یا پنهانش کرده ام با بکار گرفتن دستانم آشکارش کنم

کاشی کاری را در ذهنم پروراندم؛

وسط گرمای تموز کاموا خریدم برای بافتن؛ بافتن روزگار به خودم!

به سرم زد

مستقل شوم و اینقدر برای 4 تا دونه موی ابرو، 1 ساعت و 10هزار تومان وقت و پول زیر دست جمیله جون خرج نکنم، رفتم در گوگل نوشتم، طریقه برداشتن ابرو؟ و برداشتم، کمان ابروهایم را آراستم.

راستی اگر به سرم بزند رژیم بگیرم و ورزش کنم چقدر خوب می شود.



نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 22:40 توسط k.M

چرا مردم ما را در دفاتر نوسازی بافت فرسوده با دلالی بنگاه اصغر آقا اشتباه می گیرند؟

چرا وقتی برایشان از نو شدن خانه هایشان که می گوییم، از خطر زلزله، از اینکه حیف نیست بچه هایشان در این کوچه های تنگ و باریک بدوند و بزرگ شوند، از ما می پرسند حالا متری چند می خرین؟

چرا وقتی تشویقشان می کنیم این کلبه های نقلی 37 متری را روی هم بگذارند، همت کنند و باهم بسازنند، می پرسند کمیسیون شما چقدر می شه؟

مگر نه اینکه، ما و شهرداری و نوسازی این همه پول صرف گلو پاره کردن بابت تبلیغات و آگاهی رسانی می کنیم، اینهمه بنر در کوچه و خیابان آویزان می کنیم، اینهمه بروشور پخش می کنیم، اینهمه تیزر تبلیغاتی در رسانه ملی عزیز از فِری خطر گرفته تا آقای بافت فرسوده ارائه می شود.

پس مسئول این عدم آگاهی کیست؟

این کدام دغدغه مهم تری است؟ که مردم را حتی وانمی دارد نگاهی به آسمان کنند تا شاید پیام «بیایید خانه تان را از نو بسازید» را ببینند.

این کدام بی اعتمادی است که مردم را از انجام کار، بخصوص از نوع اداری اش به هراس و نگرانی می اندازد؟

این چه صیغه ی نامأنوسی است که من را با دلالی بنگاه اصغر آقا گاه و بی گاه اشتباه می گیرند؟

بماند که حق دارند.



نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 13:13 توسط k.M

نمی دانم این روزها چه حالی عجیبی دارم

انگار اگر ننویسم دنیام به آخر می رسد

انگار نویسنده زاده شدم، نویسنده که عنوان بزرگی است دست به قلم شاید متناسب تر باشد

رفتم شهر کتاب ها، غرق شدم، نفس کشیدم، گوش دادم، شوق کردم

کتاب جلد صورتی روح دخترانه ام را قلقلک داد جلوتر که رفتم عنوانش هم برام خاطره ساز بود

«انگار گفته بودی لیلی»

لیلی دوست دختر یکی از دوست های نزدیکم بود، اون وقتی که زنگ زد و گفت آی ی ی من عاشق شدم، من جدی عاشق شدم و تریپ ازدواج هم هست.

بعد اوضاع فرق کرد فاصله ها زیاد بود. بهم زد، بهم زد اما از فکرش بیرون نمی آمد.

اون روزها باز کتابی دیده بودم، اسمش قشنگ بود «لیلی، نام تمام دختران زمین است»

براش اس ام اس کردم اون بهم ریخت، داد زد خفه شو، دلش تنگ شد، دل من هم تنگ می شد، تنگ نه، دلم خون می شد، دنبالش رفت از منم خواست کمکش کنم، منم دنبالش رفته بودم، اون هم کمکم کرد، بهش می گفتم خسته شدم از کشِ تنبون بودن، اون نرسید، من هم نرسیدم.

اون الان به قول خودش بر اساس قانون مردها، اصلاً لیلی ای توی ذهنش نیست ماندگاری و یادگاری در قلبش نمانده اما من هنوز گاهی گیج می زنم، گیجِ احساس خودم و چراهای بی پاسخ، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان در ذهن من هم ماندگاری و یادگاری نمانده فقط زخم احساس دخترانه ام گاهی دهان باز می کند می سوزاندم، دردم می آید که چرا بی نهایت بخشنده بودم برای کسی که نفهمید و قدر نشناخت.

اما نگاهم به نگاه مرد زندگی ام که می افتد برای همه لیلی های زمین که گوشه قلبشان داغ دردی دارند آرزوی چنین مرهمی می کنم.

و من کتاب را به هوای لیلی که در آن بود، لیلی که حتماً یکی از همین دختران زمین است خریدم

و زبیا بود آغازی برای رها شدن ها، کنده شدن ها برای بلند فریاد زدن تا مرز خودباوری

که بلند داد بزنی

تو دیگه عشقِ من نیستی



نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 22:47 توسط k.M

بایستی بنویسم

انگار اگر ننویسم نظم ذهنی ندارم و روح خواب آلوده ام باهام همراهی نمی کند.

سرکارم، شاید اشتباه می کنم که از وقت کاری کمی سوءاستفاده می کنم اما باور دارم اگر ننویسم خمارآلود کار خواهم کرد.

بگذار لیوان لبریز افکارم جاری شود، بگذار مسیر اندیشه ام نظم بگیرد بگذار آرام شوم تا بتوانم تند تند بسان بلودزر دانش آموخته ای کار کنم.

آهنگ et sit u N’xistait du pas گوش می کنم و به یاد اهدافم و کارهای ناتمامم می افتم و به یاد این بی پولی مقطعی.

دلم شهر کتاب می خواهد، روی آن کاناپه های راحتی اش ولو شوم میان هجوم کلمات نفس بکشم، چشم هایم را ببندم آرامش بگبرم و وسوسه خرید کتاب را در خودم خاموش کنم چرا که این ماه از حقوق خبری نیست

دلم ذوق کودکانه خرید لوازم التحریر می خواهد، اگر سنگینی لب تاپ را بر روی شانه هایم تاب بیاورم، می روم، می روم به شهرِ کتاب ها، غرق می شم حتی برای نیم ساعت در دنیای آدم های نویسنده.

دلم خانه هنرمندان می خواهد آمیخته شدن با مالیخولیای عکس ها، نقاشی ها و قیافه های هنری و شاید کمی لاس زدن هنری.

دلم سوپ مارچوبه، دال خانه هنرمندان هوس کرده است.

وای وای چقدر دلم برای «مان هنر نو» تنگ شده است آنجا که می رفتم فرصتی بود برای گم شدن خودم در خودم و به آغوش کشیدن خودم، آن بُعد از وجودم که در هیاهوی زندگی پنهان شده است.

دلم کمی پیاده روی تنهایی در سکوت کوهستان می خواهد و چیدن پونه ی وحشی، با آن بوی کولی واری که دارد.

به قول حسین پناهی

آخ دلم، گلم، این اشک های رفته گواهِ ؟!

گواه چیه؟ گواه زندگی مدرن؟ گواه دلتنگی های شاعرانه؟

بهر حال بایستی برای امروز تصمیم بگیرم در میان این همه دلتنگی های زیبا و سرشلوغی های یک زن بیرون و درون خانه به کدامیک برسم.



نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 0:37 توسط k.M

آقا من بعد از 5سال تسهیلگری، بعد از 5 تا پروژه سکونتگاه غیررسمی، بعد از پروژه های توانمندسازی مختلف، بعد از عمری غم و غصه شنیدن و دیدن و لمس کردن، بعد از عمری نشستن با مردم، امروز چشم های یک پیرمرد باعث شد کم بیارم م م م م م م .

من کم اوردم م م م م م

اعتراف می کنم پروژه بافت فرسوده واقعاً سخته و روح آدمو می ساید

پیرمردی که کم مونده بود به یاد بابا اردلان خودم دست بندازم دور گردنش و های های گریه کنم

پیرمردی که با ادب و متانت به من التماس می کرد کاری براش بکنم

پیرمردی که پسر نا خلفش خونشو آتیش زده بود

پیرمردی که بعد از گذشت 11 سال از فوت همسرش بهش وفادار مونده

پیرمردی که پله های دفتر رو نمی بینه

پیرمردی که بهم می گه موقعیتم مثل امام حسینِِ، ده روز وقت دارم و بعدش عاشورا است

پیرمردی که توی خرابه ی سوخته زندگی می کنه اما لباس هاش تمیزه، بوی عرق نمی ده و موهای مثل برفش مرتبه

خانه ای که مطمئن بودم هیچ کس در آن زندگی نمی کند، دیوارهای دود گرفته شیشه های شکسته

اما یک نفر در آن خانه بود

یک نفر که چشم هایش پله های دفتر را نمی دید، گوش هایش درست نمی شنید، اما آروم به من رو به فاطمه ی زهرا سپرد باورش نمی شد کسی باورش کرده باشد و به بررسی ملک او آمده باشد.

همدمش تنها بچه گربه ای بود و خدا.



نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 0:1 توسط k.M

خسته ام

خیلی ناله ام، اما اگه ننویسم، می مونه برای ی ی ی ی ............

خستگی ام هم فیزیکی هم ذهنی

اسباب کشی، اونایی که انجام دادن، حالِ منو می فهمن، اما شکر و بسیار شکر بابت سکونت در محله خوب، خونه بزرگتر، صاحب خانه محترم، پول کافی و تمیز، وسایل مناسب و قشنگ، یخچال و فریزر پر محتوی.

می دونین از وقتی مسئولیت تهیه و تدارک همه ی این موارد به دوش و من شریک افتاده، از وقتی دیدم و لمس کردم آدم هایی مثل من، از جنس من، هم زبان من 10/1 امکانات منو ندارند فهمیدم بایستی بسیار سپاسگذار تر از همه وقتای دیگه باشم.

فشار کارهم این اوایل زیاده و مهمتر از اون، فرسایش روحی که به دنبال داره، دیدن بابای تبسم که سر پا چرت خماری می زنه، دیدن صورت زخمی تبسم 3 ساله، دیدن این همه کوچه های تنگ و دسته های بسته و این همه بند و تبصره دست و پا گیر...

و دویدن من و تو و ما، که شدیم نردبانی برای قانع کردن مردم به تسهیلاتی که نیست و اگرم هست اونقدر سخت واگذار می شه که ترجیح می دی توی همین آشیانه ی 27 متری آوار زلزله رو سرت خراب شه اما مورد تحقیر قرار نگیری، حاضری بمیری اما تو این دفتر و اون اتاق و این باجه عمرت حروم نشه.

این اولین باره که از شغلم بدم اومده، نمی شه همه حرف ها رو زد، یعنی حالشم ندارم که همش بزنم.

فقط می دونم حتی اندازه کمک به تمیزی محله هم اختیار عمل نداریم.

به هر حال تا نفس هست زندگی می کنیم